چترها را بايد بست .....
برچسب: ،
ادامه مطلب
دست نوشته ها
جايت خالي عزيز دلم !! روياي زيباي من؟!!!!
هواي باراني و به قول بعضي ها هواي دو نفره!!!!
جاي تو خالي اينجا و قدم زدن زير باران و من زير چتر تو ... دست در دست هم...من و تو و بارون ...و خدايي كه عشق را اينقدر زيبا خلق كرده ...
تو كه نيستي باران هم برايم زيبايي ندارد...مي فهمي !!!!
اي كاش من زير بارون نگاهت خيس ميشدم وبرق چشمات منو ميگرفت اونوقت طنين رعد صدات دلمو مي لرزوند.
هنوز پيرهنم را ، نشُسته مي پوشم
هنوز بوي تو از تار و پود زندگي ام
نرفته است كه خود رابه عطر بفروشم
عجب مدار از اين جوششي كه در من هست
كه من به هرم نفسهاي توست...مي جوشم
كجا به پيري وسستي وضعف روي آرم
مني ك آب حيات از لب تومي نوشم
به بوسه اي كه گرفتم در آخرين لحظه
براي بوسه ي ديگر دوباره مي كوشم
براي آنكه بداني كه بر سر عهدم
براي آنكه بداني نشد فراموشم
قسم به بوسه ي آخر...قسم به اشك تو...من
هنوز پيرهنم را ؛ نشُسته مي پوشم!!!!!!
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده با چشمان تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني درجهان رسوا شدن
عشق يعني سُست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن با ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
با لبخند صبح آغاز مي شود
و لبخند زيباي زمان
با رايحه دلنشين صبح و ياد دوستان ...
آغوش تنفس را بگشاييم و آهنگ آرامش را بنوازيم ...
كه فردا نزديك است ...فردايي شاد..پر از اميد و عشق و ....
تقديم به خودم و فرشته روياهاي ناهيدي ام .....
تقديم به فرشته روياهاي من !
خاطراتي تلخ و شيرين ..كودكي و جواني و ....
كودكي ام را ...شيطنتهاي آن زمانم را در كنار مادرم و پدرم دوست دارم و از بياد آوردن آنها لذت مي برم ..
بعضي وقتها خاطره از دست دادن مادرم را آنهم درست زماني كه 8 سالم بود شيطنهاي شيرينم را زخمي مي كندو ...
مدرسه ابتدايي ام را دوست دارم ..آن زمان كه باشوق رسيدن به خانه و ديدار مادرم باشدت به سمت خانه ميدويدم ...كفشهايم را كه هميشه از شدت بازيگوشي پاره بود و خاكي ...
پيشاني ام را كه از فرط بالا و پايين پريدن در كوچه و مدرسه مدام سياه و كبود و گاهي زخمي بود..
و خلاصه عروسكهاي پارچه اي و بامزه اي كه با دست مادرم برايم درست مي شدو نان هاي كوچكي كه درتنور خانه برايم كودكانه درست مي شد و ...همه همه را دوست دارم و حق دارم از دست دادن اين همه شادي را يك جا با نبود مادرم يك هياهوي وحشتناك بپندارم ...
مادرم رفت و مرا با كوله باري از غم و غصه و تنهايي تنها گذاشت ...
نوجواني ام را بدون او سپري كردم ...درددلهاي نوجواني ام را در خودم مثل يك بغض فرو بردم و ساليان عمرم را در انتظار يك لحظه ديدار رويش سپري كردم ...
من هم اينك مثل همان كودكي هايم ...بازهم هوايش را مي كنم ...دلم او رامي خواهد...با آغوش گرم و مهربانش و دستان گرم و با محبتش كه مرا نوازش كند...
كاش بود ...به هنگام دلتنگيهايم سرم را روي پايش مي گذاشتم و عاشقانه به چشمان چروكيده اش مي نگريستم و برايش شعرهاي كودكانه مي خواندم ..و او دستان پر مهرش را در موهاي من فرو مي برد و از ته دل بوسه اي بر پيشاني ام مي زد و مرا محكم مي فشرد و من در فشار آغوشش گم ميشدم.................
كاش و كاش هايي كه مدام مرا در دلتنگي محض فرو مي برد...
هيچ كس و هيچ گاه نتوانست جاي او را برايم پر كند ...عشق به او برايم يك عشق يكتا و بي نهايت بود ...
تا اينكه ....آري .....................مي شود با عشق ديگري پر كرد اين زخمهاي حاصل از تنهايي را .....
بايد مثل خودت را جستجو كرد
بايد يك نفر همانند خودت را يافت
كسي كه مثل خودت نياز به آرامش داشته باشدو ..
بتواند تو را بفهمد ...وجودش به وجودت بسته شود...بي تو بميرد و با تو زندگي كند ...آري هست...مي شود
كمياب است ولي وجود دارد........
........................من ميدانم كه روزي او را مي يابم و بجاي همه نداشته هايم دوستش دارم و مي ستايمش !